رفیق سادهی من – علیرضا

( رفیق ساده ی من – علیرضا )

رفیق ساده ی من

شریک غم دوری

همین که می سازی با من تنها

خیلی صبوری

برو برو برو عشقم

اینه سرنوشتم

تقدیر من و تو رم اینجوری نوشتن

برو برو برو جونم

سایه بون خونم

من خیلی کمم برای اینکه با تو بمونم

راضی شدیم به جدایی یه روز هر دو

غماش مال من

شادیاش مال تو

این ترانه رو می خونم و

می بارم

کاشکی بفهمی الان چه حالی دارم.

پر پرواز - نیلوفر لاری پور - شادمهر عقیلی

تو حضور مبهم پنجره ها
روبروم دیوارای آجریه
خورشید روشن فردا مال تو
سهم من شبای خاکستری
توی این دلواپسی های مدام
جز ترانه های زخمی چی دارم
وقتی حتی تو برام غریبه ای
سر رو شونه های بارون می ذارم


اسم تو برای من مقدسه
تا نفس تو سینه پر پر می زنه
باورم کن که فقط باور تو
می تونه قفل قفس رو بشکنه

منم مو یه اسمونه بی دریغ
منم مو یه کوره راه نا گزیر
ای ستاره شبای مشرقی
پر پرواز من و ازم نگیر

اسم تو برای من مقدس
تا نفس تو سینه پر پر می زنه
باورم کن که فقط باور تو
می تونه قفل قفس رو بشکنه

منم اون یه اسمون بی دریغ
منم اون یه کوره راه نا گریز
ای ستاره شبای مشرقی
پر پرواز من و ازم نگیر

( ابی – خالی )

( ابی – خالی )

من

خالی از عاطفه و خشم

خالی از خویشی و غربت

گیج و مبهوت

بین بودن و نبودن

عشق

آخرین همسفر من

مثل تو منو رها کرد

حالا دستمام مونده و تنهایی من

ای دریغ از من

که بی خود مثل تو

گم شدم تو ظلمت تن

ای دریغ از تو

که مثل عکس عشق

هنوزم داد می زنی

تو آیینه من

آه

گریمون هیچ

خندمون هیچ

باخته و برندمون هیچ

تنها آغوش تو مونده

غیر از اون هیچ

ای مثل من تک و تنها

دستامو بگیر که عمر رفت

همه چیز تویی

زمین و آسمون هیچ

بی تو میمیرم

همه بود و نبود

بیا پر کن منو

ای خورشید دل سرد

بی تو میمیرم

مثل قلب چراغ

نور تو بودی

کی منو از تو جدا کرد.

سفر

سفر کردم که از عشقت جدا شم
دلم میخواست دگر عاشق نباشم
ولی عشق تو قلبم مونده ای وای
دل دیونمو سوزونده ای وای
هنوزم عشقم هنوزم عاشقم دنیای دردم
مث پروانه ها دورت میگردم
مث پروانه ها دورت میگردم
سفر کردم که از یادم بری دیدم نمیشه
اخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمیشه
غم دور از تو بودن یه بی بال و پرم کرد
نرفت از یاد من عشق سفر عاشق ترم کرد
هنوز پیش مرگتم من بمیرم تا نمیری
خوشم با خاطراتم اینو از من نگیری
دلم از ابر و بارون بجز اسم تو نشنید
تو مهتاب شبونه فقط چشمام تو رو دید
نشو با من غریبه مث نامهربونا
بلا گردون چشمات زمین و اسمونا
میخوام برگردم اما میترسم
میترسم بگی حرفی نداری
بگی عشقی نمونده
میترسم بری تنهام بذاری
تو رو دیدم تو بارون دل دریا تو بودی
تو موج سبز سبزه تن صحرا تو بودی
مگه میشه ندیدت تو مهتاب شبونه؟
مگه میشه نخوندت تو شعر عاشقونه؟

شب

در دل کوچک تنهایی شب
دفترم را می گشایم
آه ... خودکارم کو؟
می نویسم بر هر سطرش با اشک
نام تو
و تو در سیاهی کوچک شبهای امید من و تو
گم شدی
من به دنبال تو باز
همه جا را گشتم

آی ... ای روشن شب های سیاهم
تو کجایی اکنون؟
آی ... ای بی خبر از گریه و زاری من بی کس و تنها
تو کجایی اکنون

تو به من می گفتی
"گر چه شب تاریک است
دل قوی دار سحر نزدیک است"

پس کجاست
کو ، کو؟
شب چنان تاریک است
و سحر دور تر از هر چه که هست
وای ، ای بی خبر از تاریکی
شب من تاریک است
تو ولی مهتابی
وای ویران شده است
همه چیز
چه کنم؟
به کسی می رسد آیا اکنون فریادم؟
چه کنم؟

وای ، ای هستی من
هستی ام را بردی
آی ... با تو هستم ، با تو
تو که هستی مرا دزدیدی
نور مهتاب مرا به سیاهی نبودت
پیوند زدی

با تو هستم ، با تو
تو کجایی اکنون
دل من در طلبت زارزنان
شکوه ها سر داده

با تو هستم ، با تو
کی به شب های سیاه من تنها
رنگ نو می بخشی

با تو هستم ، با تو
کی می آیی مهتاب؟
من همین جا هستم
در کنارت شاید
نه ، در درون مشتت
که گره کرده ای و کور شدی
و نمی بینی من
در درون مشتت ، می دهم جانم را

بگشا دستانت
نور مهتاب شدن
فارغ از ظلمت شب گشتن را می خواهد
و صداقت شاید
تو صداقت داری؟
راستی ، اصلا جرٲت داری که تو مهتاب شوی؟
من ولی
منتظر می مانم
تا تو مهتاب شوی
و بتابی یک شب
در سیاهی شبم

پرواز با خورشید - فریدون مشیری

بگذار ، که بر شاخه این صبح دلاویز
بنشینم و از عشق سرودی بسرایم .آنگاه ، به صد شوق ، چو مرغان سبکبال ،
پر گیرم ازین بام و به سوی تو بیایم
خورشید از آن دور ، از آن قله پر برق
آغوش کند باز ، همه مهر ، همه ناز
سیمرغ طلایی پرو بالی ست که – چون من –از لانه برون آمده ، دارد سر پرواز
پرواز به آنجا که نشاط است و امیدست
پرواز به آنجا که سرود است و سرورست .آنجا که ، سراپای تو ، در روشنی صبح
رویای شرابی ست که در جام بلور است .
آنجا که سحر ، گونه گلگون تو در خواب
از بوسه خورشید ، چو برگ گل ناز است ،
آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد ،
چشمم به تماشا و تمنای تو باز است !
من نیز چو خورشید ، دلم زنده به عشق است .راه دل خود را ، نتوانم که نپویم
هر صبح ، در آیینه جادویی خورشید
چون می نگرم ، او همه من ، من همه اویم !
او ، روشنی و گرمی بازار وجود است .در سینه من نیز ، دلی گرم تر از اوست .او یک سرآسوده به بالین ننهادست
من نیز به سر می دوم اندر طلب دوست .
ما هردو ، در این صبح طربناک بهاری
از خلوت و خاموشی شب ، پا به فراریم
ما هر دو ، در آغوش پر از مهر طبیعت
با دیده جان ، محو تماشای بهاریم .
ما ، آتش افتاده به نیزار ملالیم ،
ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم ،
بگذار که – سرمست و غزل خوان – من و خورشید :بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم .